![]() |
![]() |
|
| در نگاه کسی که پرواز نمی فهمد هرچه اوج بگیری کوچکتر میشوی |
|
روزگاری در گوشه ای از دفترم نوشته بودم...... تنهائی را دوست دارم چون بی وفا نیست تنهائی را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام تنهائی رادوست دارم چون عشق دروغین درآن نیست تنهائی را دوست دارم چون خدا هم تنهاست تنهائی را دوست دارم چون در خلوت وتنهائیم در انتظار خواهم گریست وهیچ کس اشکهایم را نمیبیند |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 10:2 توسط هادی قسموند FiRsT.ShaDoW |
|
|
هر کی اومد تو زندگیم می بردمش تا اسمون امروز می شد رفیق راه فردا برام بلای جون نمیشه قلب عاشقو به دست هرکسی سپرد نمی دودنم کم می اورد یا چوب سادگی شو خورد. هرچی که به سرم اومد تقصیر هیچ کسی نبود هر چی که بود ماله خودم تو قصه هام کسی نبود . |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم آبان 1386ساعت 21:49 توسط هادی قسموند FiRsT.ShaDoW |
|
|
در زمان هاي بسيار دور كه هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود فضيلت ها و تباهي ها دور هم جمع شدند خسته تر و كسل تر از هميشه
ناگهان ذكاوت ايستاد و گفت:بياييد با هم بازي بكنيم مثلا قايم موشك همه از هين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي ناگهان فرياد زد من چشم مي گذارم و از آنجايي كه هيچ كس دوست نداشت به دنبال ديوانگي باشد همه قبول كردند و ديوانگي جلوي درختي رفت چشم گذاشت و شروع به شمردن كرد همه رفتند تا جايي پنهان شوند.لطافت خود را به شاخ ماه آويزان كرد.خيانت داخل انبوهي از زباله پنهان شد.اصالت در ميهن ابرها مخفي شد.هوس به مركز زمين رفت.دروغ گفت:زير سنگي مي روم اما به ته دريا رفت.طمع داخل كيسه اي كه خودش دوخته بود مخفي شد. و ديوانگي همچنان مي شمرد و يك يك همه پنهان شده بودند به جز عشق كه همواره مردد بود و نمي توانست تصميم بگيرد چون همي مي دانند پنهان كردن عشق مشكل است وقتي ديوانگي به پايان شمارش رسيد عشق پريد و بين يك بوته گل رز پنهان شد.ديوانگي فرياد زد دارم ميام و اولين كسي را كه پيدا كرد تنبلي بود چون تنبلي اش آمده بود جايي پنهان شود و لطافت را يافت كه به شاخ ماه آويزان بود.دروغ ته درياچه.هوس در مركز زمين.يكي يكي همه را پيدا كرد به جز عشق كه از يافتن او نا اميد شد.حسادت در گوش هايش زمزمه كرد كه او پشت بوته گل رز است.ديوانگي شاخه چنگ مانند را از درختي كند و با شدت و هيجان آن را در بوته گل رز فرو كرد و ناگاه عشق با صداي ناله از پشت گل رز بيرون آمد او كور شده بود.ديوانگي گفت من چه كردم؟چگونه مي توانم تو را درمان كنم؟عشق پاسخ داد:تو نمي تواني مرا درمان كني اما اگر مي خواهي كاري بكني راهنماي من شو و اينگونه است كه از آن به بعد عشق كور است و ديوانگي همواره در كنار او....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 16:39 توسط هادی قسموند FiRsT.ShaDoW |
|
|
من به شوق هرم گرم نفسهایت دل را در تنهایی به یاد و خاطره های تو سر گرم می کنم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 11:14 توسط هادی قسموند FiRsT.ShaDoW |
|
|
...حرفی برای گفتن ندارم
بازم خیلی ساده... |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم شهریور 1386ساعت 22:23 توسط هادی قسموند FiRsT.ShaDoW |
|
|
منو ببخش اگه بدون تو رفتم سفر منو ببخش اگه گذاشتمت با چشم تر. نمی خواستم عشقمون این جور بمیره نمی خواستم غم تو شب جون بگیره.من می خواستم پیشت بمونم همیشه به خدا می خوام ولی نمی شه .من اینجا تنها تنها تو شبام بدون تو دلم داره می میره. میگی هادی آدمه بدیه بدون من رفته ولی یاد خاطرات از یادت بگو که نرفته بگو نرفته از یادت که اون روزا ما دوتایی می خندیدیم و خوش بودیم تو شبا ماه رو داریم ولی اینجا ماهم سیاه گلم مجبورم غم جوفتمونو بریزم توی خودم آره می ریزم تو خودم من حتی غم تورو می بارمو می بوسم شبا عکس تو رو می دونی دوماه آلان شبای تکراری به هم می گه باید باشم تو این شرایط اجباری آخه شبای اینجا نیست مثل وتنم. می نالی و می گی از قفس بیزاری از کشورت میایی بیرون ولی اینجا بهشتم باشه بازم غربته بدون خوب بله بازم بگو پشت سرم که من بدم منم بلدم از خوبی های تو نگم ابدا" منو ببخش اگه بدون تو رفتم سفر
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 15:21 توسط هادی قسموند FiRsT.ShaDoW |
|
|
تورا نمی یابم تا سرمای زمستان را با گرمای وجودت در رگ و پی وجودم جاری سازی هیچگاه از دستانت که بی دریغ نوازشگرم بود را نداشتم تا به امروز که دریافتم اکسیر همت و عشق جاری بود تا با هرتماس پنجه انگشت جان گیرم و قد برافرازم تا بدانجا که حتی لحظه ای بی تو نباشم و نخواهم .
اما چه کنم : که افق بی اسب و سوار است... ای سواز عرصه زندگی من:بی تو تابستان نیز به سرما گذشت و من می گویم آنچه سپری شد نه تنها سرما بلکه مرگ همه زیبایی هایی بود که با تو یافته بودم و آنگاه که به زلال جاری رود می نگرم .نگاه دلنشینت را به یاد می آورم که آرامش بخش بود و روح نواز |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 16:12 توسط هادی قسموند FiRsT.ShaDoW |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام . این حرفایی که می نویسم سرفا احساسات خودمه برای کسی نمی نویسم چون هیچ کس....
|
| پیوندها |
|
بی تو تنهام فاصله ها مانی GentleMaN |
|
RSS
|